X
تبلیغات
✖ پـاپـــيون مخمــلی ✖
✖ پـاپـــيون مخمــلی ✖
++جمعه خانوادگي+  هادي رفتيم باغ بابا.خوب بود و خوش گذش.حالا من ميگم باغ فك نكنين ازون باغ باكلاساس ها!!بزرگ هس ولي چون درختاشو ۲ يا۳ ساله كاشته مونده تا باغ واقعي شه

 

++شب جمعش خونه هادي خوابيدم ولي تازه پ شده بودم و شديد كمر درد و دلدرد بودم.بدبخ كلي ماساژ داد و با مشت و لگد ميگفتم بزنه ب كمرم،تا شايد يكم آروم شه!اونم از خدا خواسته ميزد ها ديدم هوا گرمه ليوان آبي ك واسم ريخته بود ك قرص بخورم رو روش خالي كردمحالش جا اومد

 

++بارون ميومد ازون شديدا،مامان ب من و خواهر ۵ و۶ هي ميگف يكيتون  بره لباسا رو از رو بند جم كنه، ما هم هي دعوا ميكرديم ك كي بره.از آخرم از سر جامون جم نخورديم.خواهر ۱ خونه ما بود و نفري يه دونه فحش داد و خودش رفت جم كرد.در طي دعوا النگو كثافت خره ۵ دستم رو اونطوري كرد(ادامه) 

 

++این روزا دارم کتاب دو قدم تا لبخند رو میخونم.طنز نیستا!!!!!!!پره از داستان های خیلی قشنگ و امید وار کننده


Read more...
شنبه 1392/02/28 | 14:49 | نــــدا |

 

خد ايــــــــــــــــــا آن ده                                          كــــــــــــــــــــــــه آن به

 


Read more...
جمعه 1392/02/27 | 12:33 | نــــدا |

من با آبجي 6 و5  ،نسبت ب خوهراي ديگم دعواي فيزيكي و لفظي بيشتري دارم    .ظهري خواهر 6 گوشيم رو برداشته بود و قايم كرده بود.هرچي بش گفتم بگو كجاس، نگفت.منم رفتم از تو كمدش چنتا از وسايلاش رو برداشتم.با مگس كش هم تهديدش كردم ولي نگف كجاس.تا اينكه زنگ زدم ب گوشيم و ديدم صداش از راه پله مياد.گشتم ديدم گذاشته تو كفش آبجي 5.هي ميخنديد و ميگف بو جوراب 5 گرفته    .تازه بعدش دعوامون شدت گرفت  و خواهر 5 هم قاطي شد و اونقد بلند بلند ميخنديديم ك بابام گف چ خبره؟صداتون تا اونور خيابون ميره.ولي ما محلش نذاشتيم

 

بعد من رفتم دسشويي.....آبجيام تو صف بودن تا من در اومدم.مامانم پرو پرو بعد من ميخواس بره تو ك خواهرام از دم در دسشويي يخش رو گرفتن و نذاشتن بره    .ميگن ما ي ساعته تو صفيم  اونوخ  تو ميخواي بري!!!!!!!!!ي چيزاي ديگه هم بود ك من از بس خنديدم كمر درد و دلدرد شدم.

ديروزم  رفتم سنو گرافي.چون پهلوم درد ميكرد و دكتر آزمايش و سنو نوشت.خدارو شكر همه چيم طبيعي و نرمال بود....هادي هي اذيتم ميكرد و اس ام اس ميداد ك بچمون چي بود!!؟؟ چ شكلي بود؟؟!.

بعد سنو هم رفتم دكتر پوست....صورتم  علاوه بر جوش ازون قرمزا، جوش زير پوستي هم  داره.زياد نيس ها!ولي همينشم دوس ندارم باشه.همه ميگن بري خونه خودت خوب ميشه(ب خاطر مسائل هورموني)........خدا كنه صورتم  زود تر خوب شه.نميدونم پوست من ب كي رفته   .مامانم و بعضي خواهرام  پوستشون آينس. براق و سفيد و بدون هيچ لك

 

++من امسال راي اوليم....هادي ميگه خانومم بزرگ شده...ميخواد راي بده!!   راستي  راي ما  كه .ر.ف.س.ن.ج.ا.ن.ي هستش.بلي

 

++ادامه رمزيه....همون رمز قبلي.هركس هم نداره بگه تا بش بدم


Read more...
چهارشنبه 1392/02/25 | 15:38 | نــــدا |

ادامه رمزيه
Read more...
دوشنبه 1392/02/23 | 11:48 | نــــدا |

++ ادامه مطلب رو مهی بخونه.ب قول خودش من الان طرف صوبتم مهساس

 

++چند وقت پیش شدید جوگیر شده بودم و چنتا اثر هنری خلق کردم عکساشونه میام بعدا میذارم.و اینکه الان خیلی دلم میخواد نقاشی موزاییک و کار پتینه انجام بدم ولی هیچکی نمیاد با هم بریم وسایلش رو بخریم

 

++گوشه وب.خودم.  ا/۲ رخ.


Read more...
یکشنبه 1392/02/22 | 15:16 | نــــدا |

چهارشبه مامان و چنتا از ابجيام ميخواستن برن پارك نزديك خونه تا بچه ها رو ببرن.مامان گف تو هم بيا.زياد دوس ندارم با مامان جايي برم چون دائم رو مخمه و هي ميگه موهاتو بكن تو موهاتو بكن تو.كلا ب من بدبخ گيراي الكي زياد ميده...........

خلاصه ما هم حاضر شديم و رفتيم.يكم نشستيم و حرف زديم و ب بچه ها نيگا مكرديم ك ديدم مامان ميگه:هي فرزان ،اون هادي آقا نيس؟؟سرمو برگردوندم ديدم بعله.هادي جان سوار  پرايد دوستشه .داره ب من نيگا ميكنه و همزمان گوشيش دستشه و ب من ميزنگه ك بگه من اينجام. و شلپ ماشين رو ميندازه تو جوي آب.....  

هي ميخوام نخندم ولي مگه ميشه؟؟!!داشتم با آبجيم ميخنديدم ك  آبجيم گف برو پيشش .اون اومده تو رو ببينه!گفتم نه اگه برم بدبخت خجالت ميكشه.يكم گذش ك چنتا مرد اومدن و ماشين رو آوردن بيرون بعدش من رفتم پيشش.چون مرخصي دقيقه اي گرفته بود   نشد زياد بمونه و گازو گرفت و رف.باز زنگ زد ب گوشيم و با هم كلي خنديديم!!!!!!!!!ميگه تقصير ماشين بود و ماشينه قرازس و ......

++جمعه هم بعد از ظهر اومد دنبالم و رفتيم بيرون.تو مسير ي جا نگه داش تا هله هوله و چيز ميز بخره.تا خواستم پاستيل رو باز كنم ،نميدونم چي شد ك همش ريخت كف ماشين.و من اينگونه نگاش كردم    .هرچي گف بذار برم يكي ديگه بخرم گفتم نه.ازين خوراكي هاي ديگه ميخورم.چون زياد ب پاستيل علاقه ندارم گفتم ن    .جايي ك رفتيم خيلي خوشگله و سر سبزه. كلي خوش گذشت و كلي عكس گرفتيم.بعد ازونجا اومديم دنبال مادر شوهري...بعدش رفتيم قبرستون و بازار....بعد اومديم خونه پدر شوهرم و از باقالي هاي خوشمزه ك درس كرده بودن خورديم و هندونه و گوجه سبزو چاي و  اينا.بعدشم شام فسنجون داشتن ك من اصن دوس ندارم و بزور  چنتا قاشق ميخورم.........

بعدشم كلي حرف با شوهري و قلقلك و حرف از آينده و هدفامونو  بعدشم لالا.و اين بود انشاي من

شنبه 1392/02/21 | 18:18 | نــــدا |

من ازدواجم كاملا سنتي بود يني اينكه  قبل نامزدي با هادي دوس نبودم و اصلا نميشناختمش.خودم هميشه دوس داشتم ازدواجم همينطور باشه و اصلا پشيمون نيستم  و البته با اون  نوع ديگه ازدواج(دوستي)هيچ مخالفتي ندارم و از نظر من تمام آدما نبايد مسائل يك جور تجربه كنن.....

از نظر من تفاوت سني مناسب زن و شوهر 6 يا 7 ساله چون رسيدن ب بلوغ فكري پسر و دختر كاملا متفاوته و دخترا خيلي زودتر از نظر عقلي كامل ميشن تا پسرا....

تفاوت سني من و هادي 10 ساله.اول فك ميكردم خيلي زياده و شايد دركم نكنه!ولي خدا رو شكر تا الان تو هر موضوعي با هام موافق بوده و منو فهميده....

همسر من تا حالا حتي يك بار هم ب حجابم گير نداده- با آرايش كردن هيچ مشكلي نداره- اگه ميگه  چادر بپوش اونم ب خاطر فضاي شهرستانه  و اگر خارج از اونجا باشم پوشيدن و نپوشيدن براش فرقي نداره.....

با رفتارم و اخلاقم  مشكلي نداره و منو همينطور ك هستم قبول داره.حتي وقتي ك سوار سرسره بادي ازون گنده هاش شدم ....

با ذوق كردنام ذوق ميكنه ،غصه ميخورم غصه ميخوره  و تا حالا شده پا ب پام اشك ريخته.....

اونقد قلب مهربوني داره ك وقتي تو خيابون ماشين ب ي سگ زد، تا شب غصه ميخورد و ميگف  خدا كنه نميره.....

خدا رو قبول داره و اين با ارزش ترين صفت خوبشه. ب پدر و مادرش خيلي احترام ميذاره و اينم جاي تحسين داره....

هيز نيست و چشم چروني نميكنه و من اولين  دختر تو زندگيش هستم.شايد ب همين دليله ك اينقد دوسم داره....

ب شدت مسئوليت پذير!! دنبال رفيق بازي نيست و خانوادش واسش در اولويته و من فك ميكنم همين مسئلس ك از نظر اقتصادي از خيلي دوستاش جلوتره....

از نظر محبت كردن ب من تا حالا كم نذاشته_اين ك من دوس دارم بهم محبت كنه فك نميكنم ب سن و سال مربوط باشه .هر زني در هر سني دوس داره شوهرش قربون صدقش بره_قرق در بوسه هاش بشه_حتي مامان خودم ك نزديك 41 سالشه ،وقتي بابام قربون صدقش ميره كاملا ذوق كردناش و نرم شدنش مشخصه......

با اينكه 10 سال ازم بزرگ تره ولي تو تمام مسائل زندگيمون باهام مشورت ميكنه و نظر من واسش مهمه...

تا ب حال با صداي بلند با هام حرف نزده_خيــــــــلي صبوره و تحملش بالاس جوري ك يك از خود گذشتگي بــــزرگ در حق من كرده ، حتي اصلا نميتونين تصورش كنين....

و امــــا عيب هايي هم داره....

مثلا مسئله دانشگاهم: اجازه نميده دانشگاه شهر ديگه اي برم ولي قول اينكه همين دانشگاهه اينجا برم رو داده البته اگه مامانش دخالت نكنه.....

همه اين ها رو گفتم تا ب اينجا برسيم ك تفاوت سني زن و شوهر_سن ازدواج_نوع ازدواج ملاكي براي خوشبختي نيس.تربيت ،فرهنگ،تفاهم و سازش زن و شوهر مهمه_همين

من زندگي رو ميشناسم ك هر دو طرف معلم اند_بالاي 25 سالگي باهم ازدواج كردن_تفاوت سني كمتر از 3 سال رو دارن ولي زندگيشون از افتضاح اون ور تره...

نميگم ازدواج تو سن پايين خوبه چون خودم اگه مجبور نبودم(مسائل شخصي) حتما بالاي 21 سالگي ازدواج ميكردم ولي الان هم پشيمون نيستم....

++زوج هنرمند رو آورده بودن تو تي وي_ب زنه (بهنوش-ط.باطبايي )ميگن از نظر شما سن مناسب ازدواج واس خانوما  چنده؟؟ ميگه 30 سالگي (چون خودش تو همين سنا  ازدواج كرده.اونوخت   تفاوت سني مادر و فرزند ودرك نسل جديد.حوصله سرو كله زدن با بچهاش چي ميشه؟؟؟؟؟!!!

شنبه 1392/02/21 | 15:22 | نــــدا |

شب جمعه قرار شد هادي بياد خونه ما.و قرار شد واسش پيراشكي درس كنم.داشتم ۴ تاي اول رو سرخ ميكردم  ك واس ي كاري رفتم تو اتاق خواب.يك دقيقه طول نكشيدا!!!! ديدم هر چار تا جيزقاله شدن      .خدارو شكر مامان خونه نبود    فقط خواهر ۶ خونه بود.منم واس اينكه كسي از هنر نماييم بويي نبره تند تند پيراشكي هاي سوخته رو  ب خواهرم ميدادم و بش ميگفتم بخور ،بخور انرژي بگير خواهر 

جمعه با خانواده شوهر رفتيم بيرون.ي بوته بود كلي گلاي زرد خوشگل داش.هادي چنتا شو كند و تقديمم كرد.منم رو ب مادر شوهرم كردم و گفتم تقديم با عشق.خود شيرينم خودتونين.  

 

آپلود عکس رایگان و دائمی   گله

 


Read more...
شنبه 1392/02/14 | 15:49 | نــــدا |

از چند روز قبل دائم تاكيد ميكردم ك واسه روز زن، نه واسه من چيزي بخر و نه واسه مامانم.اصلا انتظار اينكه واسم هديه  بخره رو نداشتم ولي انتظار داشتم ك حداقل ي زنگ بزنه و بهم تبريم بگه......

خيلي ازش دلخور بودم...اونقدر ك بغض داشتم و ب بهانه دوش گرفتن رفتم حموم و كلي اشك ريختم..... بعدشم سردرد شدم شديد!

ديشب كادويي ك واسه مادر شوهرم خريده بودم رو آماده كردم با يك جعبه شيريني . هادي اومد دنبالم و رفتيم خونشون....فهميد از چي دلخورم.ازم معذرت خواس!ب ظاهر بخشيدمش....

موقع خواب، بغلم كرد و بوسيدم و هديمم رو داد.بهش گفتم من انتظار اينكه چيزي بخري رو ندارم .همينكه داري همه تلاشت رو ميكني تا بهترين خونه  رو بسازي كافيه....باور كن اگه همون شب ي زنگ كوچولو ميزدي و بهم تبريك ميگفتي خيييلي بيشتر خوشحال ميشدم....

++ي چيز بگم روحتون شاد شه :    از ي لامپ ميپرسن احوالت چطوره:ميگه چ احوالي!!كار ب جاهاي خوبش ك ميرسه منو خاموش ميكنن

پنجشنبه 1392/02/12 | 15:17 | نــــدا |

از گوشه وب بخاطر توصيه مهي و هم ب خاطر رويت نشدن حذفيده شد.تو ادامه مطلب ميذارم.رمزشم خودم ميام بتون ميدم
سه شنبه 1392/02/10 | 12:44 | نــــدا |

بر عكس اينكه گفتم عروسي خوش نميگذره ولي شديد حال كرديما.....

تو تالار ك اول تا آخر مجلس با دوست دوران ابتداييم  فك زديم و بعدش رفتيم عروس كوشون!!...

ما تو ماشين شوهر خواهرم بوديم.من و هادي  و برادر شوهر خواهرم عقب نشسته بوديم.شوهر خواهرم ويراژاي  خيلي بدي ميداد.ب صورتي ك ما سه تا عين موج م.كزيكي شده بوديم.يا هادي رو من ميفتاد يا من رو  اون.....بدبخت وسط نشسته بود و از هيجا نميتونست بگيره.كله هامون عين اون عروسكا هستن ك قديما بود!ك فقط كلشون بالا پايين ميرف!عين اونا شده بوديم.ماشينايي ك از پشت سرمون ميومدن كلي ب ما ميخنديدن...

از بس جيغ زدم گلوم درد ميكرد.از بس جيش بوق داشتم دلدرد شده بودم و با اون تكونايي ك خوردم تبديل شد ب يك كوبيده واقعي    .

ي تيكه از مسير ك كنار ماشين عروس بوديم/هادي از كمر پايين تر(نزديكا باسن) از شيشه ماشين رفت بيرون و گل ماشين عروس رو كند.در همين حين من با يك دست هادي رو گرفته بودم و دست ديگمم بين پهلو هادي و شيشه قرار داشت.خيــــــــــــــلي درد گرفت انگشتم.ب زور انگوشتم رو كيشيدمش بيرون.داشت اشكم در ميومد .هرچي جيق ميزدم بي فايده بود چون صداي آهنگ تا آخرش بود و صدام ب جايي نميرسيد.بعد ك گل رو كند داشت ميومد بشينه سرجاش ك گله رفت تو چشمم و من رو بيـــــسيار عصبي كرد.دوس ميداشتم گردنش رو بجوأم ...

هنگام عروس كوشون 2(موقع برگشت) ويراژ ها و چپ و راست كردن ها ب حدي شديد شد ك تا مرز سكته پيش رفتيم و ما سر نشينان عقبي ب شيشه ها ميكوبيديم و درخواست كمك ميكرديم. برادر شوهر خواهرم برگشته ب هادي ميگه خيس كردي؟!!!!!!

عـــــمق فــــاجعه:راننده در همين گير و دار فرمان رو ول كرده و ميرقصد و حتـــي قر هم ميدهد و همزمان ميگويد ديديد داد؟ديديد داد؟

 ساعت ي ربع ب 2 عروس كوشون تموميد و ما اومديم خونه ي ما .....

صب ب زور بيدار شديم و رفتيم خونه مادر شوور گرام و بعد از صرف ناهار هادي من رو رسوند خونمون تا آماده شم واسه پاتخت.......

 

++از بس تو ماشين من ب در كوبيده شدم دستم درد ميكنه ولي نميدونم چرا باسنم درد ميكنه و حالت كوفتگي داره؟!

++صبح ها من رو با ماچاش بيدار ميكنه ولي امروز خيلي ترسيدم.چون تا چشم باز كردم ديدم يك نفر ب حالت چهار دست و پا! با لب هاي غنچه كرده! ب صورت خيلي آرام دارد بهمان نزديك ميشود.ما هم هول كرديم و جيغ كمرنگي كيشيديم....

 

++دست مادر شوهر گل درد نكند ك صبحا زود تر بيدار ميشود و صبحانه مفصل ميچيند...شير را براي من نيمه گرم ميكند و تخم مرغ را آنجور ك دوس دارم آبپز ميكند! مشــــكرّم

++خدا رو شكر همه چي آرومه و از بحثاي اول ازدواج و دعواها كم شده...چرا ك من توقعاتم رو كمي پايين آوردم.تا جايي ك تونستم تحول ايجاد كردم و اگر هم نتونستم و نشده خودم باهاش كنار اومدم......توقعات و انتظاراتمون رو ب هم گوش زد ميكنيم و سعي ميكنيم انجامشون بديم...از هــمه مهمتر مقايسه كردن در زندگيمون كمرنگ شـــده

 

 

شنبه 1392/02/07 | 15:28 | نــــدا |

++ امشب عروسي پسر عممه!! ولي ميدونم خوش نميگذره چون داماد يه جا مجلس دارن و عروس هم ي جا ديگه

++راستي سراميك ب تصويب رسيد –من هنوز نديدم ولي هادي ميگه خوشگلن.........

++اين روزا تو هر وبلاگي ك ميرم از خيانت مرد ب زن يا زن ب مرد و زن دوم و اين چيزا  نوشته!! با ادمايي برخورد داشتم ك دو زنه ان!!! حتي خواب زن دوم هم ميبينم.....خواب ديدم هادي زن دوم گرفته و من ميخوام طلاق بگيرم.خوابم رو واسش تعريف ميكنم.ميگه:خدارو شكر خواب زن چپه.خانوم من تويي فقط!!بعدش ميگه حالا خوشگل بود؟

من ميترسم چون هادي مرد متولد خرداده!!

البته ديگه نميخوام ب اين چيزا فك كنم.آخه ميگن افكار ادما انرژي داره و ب هرچي فك كني  همون ميشه.چ مثبت چ منفي  

++داره بارون مياد .عاشق بارون بهار و رعد و برقم.دوس دارم برم زير بارون تا از موهام آب چكه كنه...ولي نميرم!!

 

++چند هفتس شب جمعه ها دسمال كاغذي نداريم؟؟!!.........

پنجشنبه 1392/02/05 | 13:58 | نــــدا |